شهید شاپور برزگر
شاپور در جريان مقابله با منافقين فعاليت بسيار داشت و گاه شبها تا صبح در سطح شهر گشت مي زد و اعلاميه آنها را جمع آوري مي كرد .
با شروع جنگ تحميلي و پيش روي دشمن به سوي آبادان و خرمشهر، راهي جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طي يك عمليات محدود مجروح شد. او پس از بهبودي، در سپاه پاسداران اردبيل به سمت معاون فرمان دهي مشغول خدمت شد و بعد از مدتي، مسئوليت واحد آموزش را بر عهده گرفت. 6
در تاريخ 11/2/1361- چند روز قبل از شروع عمليات فتح المبين – به جبهه اعزام شد و در منطقه حسينيه – بين اهواز و خرمشهر – توان فرماندهي و شجاعت خود را نشان دارد. در اين عمليات همراه نفرات گروهان شهيد با هنر –كه از فرماندهي آن را بر عهده داشت– با پاتك به دشمن به مقابله بر خواست و دشمن را به عقب نشيني وادار كرد. استعداد نيروهاي دشمن در اين پاتك سه تيپ بود. مدتي بعد به جبهه رود نيسان و از آنجا به به خرمشهر (شلمچه) رفت. شاپور در اولين مرحله از عمليات بيت المقدس به همراه دوست و يار صميمي خود جعفر جهازي نيز شركت داشت. در اين عمليات، جعفر به شهادت رسيد و او از ناحيه كتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عمليات به شلمچه رفت و در ضمن يك نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازﮤ شهيد جعفر جهازي را به عقب بياورد. در عمليات آزاد سازي خرمشهر شركت داشت. پس از خاتمه عمليات شاپور به اردبيل بازگشت. اما در اردبيل به علت اينكه زنده برگشته است هدف اتهام برخي از بستگان شهدا قرار گرفت. حاج اژدر محمدي دوست در اين باره مي گويد:
«روزي در حياط پادگان سپاه اردبيل، پدر يكي از شهدا كه جنازه فرزندش در منطقه عملياتي بر جاي مانده بود او را شديداً مورد عتاب و سرزنش قرار داد و شاپور فقط لبخند مي زد. پدر شهيد پادگان را ترك كرد و شاپور خلوتي پيدا كرد و زانو ها را بغل گرفت و هق هق گريست. پرسيدم چرا توضيح ندادي؟ چرا در برابر تهمت ها خاموش ماندي؟ گفت: «عزيزش را از دست داده كه عزيز من نيز بود، چنان كه حتي ذره غباري از جامه فرزند به دستش نرسيده است، بگذارسيلاب سر شك پاك او دامنم را بگيرد و شايد روزي در قيامت همين پدر، شفيع من باشد.»
بعد از عمليات بيت المقدس به خاطر شهادت عده اي از دوستانش بسيار متاثر بود و مدام ياد آنها را مرور مي كرد و به زبان مي آورد . او براي خود در خانه اتاقي كوچك ساخته و اسم آن را حجله گاه شهدا گذاشته بود و تصاوير شهدا را بر ديوار آن نصب كرده و در آنجا با خود خلوت مي كرد و به عبادت مي پرداخت . اين حوادث زمينه تحولي دروني براي او فراهم كرد و در تاريخ11/8/1361 دوباره عازم جبهه گرديد و در سمت مسئول آموزش لشكر 31 عاشورا به كار مشغول شد؛ اما به دليل بروز تأخير در عمليات به اردبيل باز گشت. در عمليات والفجر مقدماتي – بهمن 1361– مسئول آموزش نظان تيپ 9 بود. در عمليات والفجر 1، فرماندهي گردان حبيب ابن مظاهر را به عهده داشت. پس از اين عمليات فرماندهي پادگان آموزشي شهيد پير زاده اردبيل منصوب شد. در تاريخ 14/2/1362 در اثر انفجار نارنجك در پادگان آموزشي دست راستش از مچ قطع شد. بعد از ترخيص از بيمارستان شهيد مصطفي خميني تبريز، به مدت سه ماه مسئوليت واحد آموزشي نظامي منطقه پنج كشوري را عهده دار بود. 7
شاپور ابتدا صاحب دختري به نام عذرا شد و محمد بعد از او به دنيا آمد.
رابطه پدر با دختر عاطفي بود، در همين حال نمي خواست كه فرزندانش دلبسته حضور او باشند، به اين دليل به همسرش مي گفت: «بعد از شهادتم سعي كن جاي خالي مرا پر كني و نگذاري فرزندانم نبود پدر را احساس كنند.»
شاپور علاقه اي به گرد آوري مال و منان نداشت و حتي از دزد فقيري كه به خانه او وارد شده بود گذشت نمود و مال خود را از او طلب نكرد.
او براي تمام رزمندگان احترامي خاص قايل بود و اگر كاري را به فردي واگذار مي كرد نسبت به او اطمينان داشت. به رزمندگان توصيه مي كرد : «انسان بايد اول خودش را اصلاح كند و سپس به اصلاح ديگران بپردازد. در كارهايتان دقت كنيد تا در آخرت از شهدا شرمنده نشويد.» در بحـــرانها و مشكلات مختلف، پيوسته به ياد خداوند بود و در هنگام عصبانيت از گرفتن تصميم جدي صرف نظر مي كرد. 9
در يكي از سخنراني هايش براي بسيجيان گفته بود: «بايد قدر نعمت هايي را كه خدا به ما داده است بدانيم .... وقتي من سالم بودم و دستم را نارنجك نبرده بود مي توانستم دقيق تر تير اندازي كنم و هر كاري مي خواهم انجام بدهم. اما بعد از آن حادثه حتي نمي توانم كمپوتي را به راحتي باز كنم. هر لحظه اي كه اين جا نشسته ايد ميليارد ها نعمت خدا هست كه ما مقداري از آنها را مي بينيم.خدا شاهد است آن لحظه اي كه دستم را نارنجك برد شب و روز، در عبادتم مي گفتم كه الهي اين آزمايش تو است و من از آزمايشت فقط به خودت پناه مي برم.»10
عسگر كريميان يكي از همرزمان او مي گويد :
«شاپور، عيد سال 1362 در جبهه همه را دعوت كرد تا روز عيد و سال تحويل روزه بگيريم و با امساك از غذا اراده خود را در كوران آزمايش و هواهاي نفس بيازماييم.»
يكي از دوستان او – پور محمدي – مي گويد:
«در كنار رودخانه نيسان، برزگر ما را براي اجراي عمليات آماده مي كرد . مقرر كرده بود كه روي آن رود خانه وحشي سيم بوكسل نصب كنيم. بسيجيان از انجام چنين كاري دست كشيدند چون جريان آب رودخانه بسيار شديد بود. برزگر پس از يك ساعت خود را به آب زد و به آن سوي رودخانه رفت. در اين هنگام متوجه شد چند تن از بسيجيان در آب افتاده اند، خود را به آب انداخت و جان آنها را نجات داد.»
او به همسر خود گفته بود: «اگر به خاطر اسلام نبود هيچ وقت از كنارت دور نمي شدم. اگر در اين راه به عزت خون ندهم دشمن به ذلت از ما خون مي گيرد. تو از من راضي باش و دعا كن.» 11
او در يكي از نامه هايش به همسر خود نوشت :
«از روزي كه ازت جدا شدم يك ساعت هم وقت ندارم كه برايت تلفن كه هيچ نامه بنويسم. هيجده گردان به ما مربوط است. منظورم آموزش آنهاست. هم اكنون كه برايت نامه مي نويسم ساعت 8 شب است و از ساعت 10 الي 6 صبح پنج گردان را به مانورو خواهيم برد... خيلي براي تو و خانواده و خانه نگرانم. نمي دانم وضعتان در چه حالي است؟ باور كن خيلي ناراحت هستم كه آيا گرسنه مانده ايد؟ نفت داريد؟ مريض نيستيد؟ پول داريد؟ خدايا خدايا فقط تو مي داني و بس كه در جيبم فقط ده تومان پول دارم... كه نمي شود كاري كرد. ازت خواهش مي كنم مقاومت كن خدا بزرگ است. باور كن نمي داني در چه وضعي هستم. خواهش مي كنم از وضعيت خودتان برايم بنويس... آيا عذرا گرسنه مي ماند، شير دارد يا نه؟ محمد چه كار مي كند؟ بگو بابا مي گويد، شرمنده ات هستم.خداحافظ به اميد پيروزي»12
شاپور در تاريخ 29/7/62 در منطقه پنجوين درعمليات والفجر4 شركت كرد. در اين عمليات، هماهنگ كننده محورهاي عملياتي بود. منطقه عمليات، كوهستاني بود و تعدادي از واحد هاي لشكر در محاصره دشمن قرار گرفته بودند و از عقب در خواست نيروي كمكي كردند. دو گروهان به آنها ملحق شد. يك گروهان توسط برزگر و يك گرهان توسط مصطفي اكبري، هدايت و رهبري مي شد. اكبري يكي از همرزمانش مي گويد:
«از همديگر جدا شديم. چند متري هم حركت كرديم به تپه اي رسيديم كه از بالا دشمن بر ما مسلط بود و آنجا را زير آتش داشت. شاپور بلند قامت بود و نمي توانست خود را پشت درختان مخفي كند، به همين خاطر مورد اصابت تير دوشكاي دشمن قرار گرفت و به شدت زخمي شد او را در پتويي پيچيدند. در همين حال به ما وصيت كرد تا تپه را حتما بگيريم. رزمندگان حمله كردند و آنجا را تصرف كردند.»13
مقدر بود كه او زنده بماند تا در عمليات بعدي نيز حضور يابد تا اين كه در مرحله سوم عمليات والفجر4 و در ارتفاعات شيخ گزنشين در سمت مسئول محور لشكر 31 عاشورا در خاك عراق (پنجوين) به تاريخ 13/8/1362 در اثر تير دوشكا و اصابت تركش به پشت به شهادت رسيد.14
مدفن او در گورستان غريبان شهرستان اردبيل واقع است.
عذرا به هنگام شهادت پدر دو ساله و محمد چهار ماهه بود. پس از شهادت شاپور، برادرش عليرضا در سال 1363 به شهادت رسيد. چندي بعد برادر همسرش – عارف احمديان – نيرز به صف شهدا پيوست. 15
پي نوشتها
1- برزگر، اسكندر، سرگزشت پژوهي، ص 1،2،3،4 ، و گواهي شهادت ص 1،2،3
2- برزگر، اسكندر، همان، ص 6تا 9،30
3- خاطرات، همان ماخذ، ص 47 تا 48
4- خاطرات، همان ماخذ، ص 47 تا 48، 49
5- احمديان، رويا، همان ماخذ، ص 15، 16
6- خاطرات، همان ماخذ، ص 49
7- خاطرات، همان ماخذ، ص 2، 49،50،51
8- احمديان، رويا، همان ماخذ، ص 17، 19
9- موسوي، مير جمال ، همان ماخذ، ص40، احمديان، رئوف، همان ماخذ، ص42
10- همان ماخذ، ص 52 تا 60
11- احمديان، رويا، مقاله اي درباره شهيد
12- برزگر، شاپور، پرونده فرهنگي
13- اكبري، مصطفي ، همان ماخذ ، ص 32
14- پرونده كارگزيني شاهد
15- همان ماخذ و همچنين احمديان، رويا، سرگذشت پژوهي، ص 16
از هم استانیهای عزیز تقاضا می کنیم اگر عکس یا مطلبی در خصوص شهر یا استان خود دارند به پست الکترونیکی ما ارسال کنند تا به اسم خود آنها در وبلاگ قرار داده شود .